سال: ۱۳۹۵

دبیرستان فردوسی

دبیرستان فردوسی

رو به قصه هایی که خواندم
گفتم کجاست آن قصه ای که دلم میخواست؟
پس کجا رفت این همه رویا
بیشتر که فکر می کنم
دبیرستان فردوسی بود
آخرین روزهای زیبا
تا کی بپرسم از خودم!
از دیگران؟
راز تنهایی را
تنهایی پر از آدم دنیا را
بپرسم از قهر خنده هایم
بگویم پس کجاست
سهم اندک من از دنیا
کاش دوباره برگردم
سر کلاسی که دبیرش مجرد بود
یا پراز خنده های ساده
پشت سر نظامی خواه
دلم تنگ روزها ماند
کاش دوباره برمی گشت
آخرین خنده ها
از سر سادگی
از دلی که لبریز رویا بود

امید هادی …تیر ۱۳۹۵

توضیح – هر دو دبیر نامبرده شده در متن ، آقای مجرد (ریاضی) و آقای نظامی خواه (علوم تربیتی) از دبیران دبیرستان فردوسی بودند که سالها قبل از این دنیا رفتند…

آخرین رهگذر

آخرین رهگذر

روزهای زیادی
با تنهایی خواهد گذشت
باور نداری برگردیم
از کلاس اول کتابهایمان را دوره کنیم
کتابهای مدرسه
همیشه بوی جدایی می داد
باور کن…
وقتی کتابهای مدرسه
میخواهند از جدایی بگویند
جغرافی ،علوم،اجتماعی یا که دینی
و حتی شاید همین کتاب فارسی
تو می شوی آخرین رهگذر
با دستانی پر از این کتابها
و آمار و احتمالی که
بوسیدنت را
صفر نشان می دهد…
امیدهادی …۹۳

لاله های تبریز

لاله های تبریز

قسم به لاله های کوچه های تبریز
شبیه همین لطافت باغچه هایش
میان سردی و وحشت از نبودنت
روزها بزرگ و بزرگتر شده ام
مانده ام چگونه صبح کنم شب را
شبی که نبودنت موج میزد
حالا به چشمها و نگاهت قسم
خوب میدانم صاحب این همه زیبایی
بدون یار نمی ماند …
چقدر دلم دوستت دارد
همیشه به چشمهایم فشار می آورد
صاحب این همه زیبایی
همیشه بوی خواهرم را میدهی
چقدر دوستت دارم
امید هادی – ۱۴ فروردین ۹۵